صبح
 
 

 

بزرگی نان همی خورد با ندیمان و کسان خویش، مردی لقمه از کاسه برداشت. مویی بر لقمه بود و مرد ندید. صاحب او را گفت: «ای فلان، موی از لقمه بردار.» مرد لقمه از دست فرو نهاد و برفت. صاحب گفت: «بازآریدش.» از مرد پرسید: «ای فلان، چرا نان نیم خورده و از خوان ما برخاستی؟» مرد گفت: «مرا نان آن نباید خورد که تاری موی در لقمه من بیند.»

گزیده قابوسنامه- ص۸۱


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1391 :: 07:17 :: توسط : sobh-e-barani

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید
آخرین مطالب
نويسندگان
پيوندها
 
 
 
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران